چند روزي از شهادت شاهرخ گذشت. جلوي در مقر ايستاده بودم. يك خودرو نظامي جلوي در ايستاد و يك پير زن پياده شد. راننده كه از بچه هاي سپاه بود گفت: اين مادر از تهران اومده، قبلاً هم ساکن آبادان بوده. مي گه پسرم تو گروه فدائيان اسلامِ، ببين مي توني کمکش کني.
جلو رفتم. با ادب سلام کردم و گفتم: من همه بچه ها را مي شناسم. اسم پسرت چيه تا صداش کنم. پيرزن خوشحال شد و گفت: مي توني شاهرخ ضرغام رو صدا کني.
سَرم يکدفعه داغ شد. نمي دانستم چه بگويم. آوردمش داخل و گفتم: فعلاً بنشينيد اينجا رفته جلو، هنوز برنگشته
عصر بود که برادر کيان پور(برادر شاهرخ که از اعضاي گروه بود و چند روز قبل مجروح شده بود)از بيمارستان مرخص شد. يک روز آنجا بودند. بعد هم مادرش را با خودش به تهران برد.
قبل از رفتن، مادرش مي گفت: چند روز پيش خيلي نگران شاهرخ بودم. همان شب خواب ديدم که در بياباني نشسته ام و گريه مي کنم. شاهرخ آمد. با ادب دستم را گرفت و گفت: مادر چرا نشستي پاشو بريم. گفتم: پسرم کجائي، نمي گي اين مادر پير دلش برا پسرش تنگ مي شه؟ مرا کنار يک رودخانه زيبا و بزرگ برد و گفت: همين جا بنشين
بعد به سمت يک سنگر و خاکريز رفت. از پشت خاکريز دو سيد نوراني به استقبالش آمدند. شاهرخ با خوشحالي به سمت آنها رفت. مي گفت و مي خنديد.
بعد هم در حالي كه دستش در دستان آنها بودگفت: مادرمن رفتم. منتظر من نباش!
٭٭٭
سال بعد وقتي محاصره آبادان از بين رفت، دوباره اين مادر به منطقه ذوالفقاري آمد. قرار شد محل شهادت شاهرخ را به او نشان دهيم. من به همراه چند نفر ديگر به محل حمله شانزده آذر رفتيم. داخل جاده خاكي به دنبال نفربر سوخته بودم.
قبل از اينکه من چيزي بگويم مادرش سنگري را نشان داد و گفت: پسرم اينجا شهيد شده درسته؟! با تعجب جلو رفتم و در پشت سنگر نفربر را پيدا كردم.گفتم: بله، شما از کجا مي دونستيد!؟
همينطور كه به سنگر خيره شده بود گفت: من همينجا را در خواب ديدم. آن دو جوان نوراني همينجا به استقبالش آمدند!!
بعد ادامه داد: باور کنيد بارها او را ديده ام. اصلاً احساس نمي کنم که شهيد شده. مرتب به من سر مي زند. هيچوقت من را تنها نمي گذارد!
٭٭٭
مدتي بعد به همراه بچه هاي گروه پيگيري كرديم و خانه اي مناسب در شمال تهران براي اين مادر و خانواده اش مهيا كرديم. و تحويل داديم. روز بعد مادر شاهرخ كليد و سند خانه را پس فرستاد. باتعجب به منزلشان رفتم و از علت اين كار سوال كردم. خانم عبدالهي خيلي با آرامش گفت: شاهرخ به اين كار راضي نيست. مي گه من به خاطر اين چيزها جبهه نرفتم! ما هم همين خانه برامون بسه.
سالها بعد از جنگ هم که به ديدن اين مادر رفتيم. مي گفت. اصلاً احساس دوري پسرش را نمي کند. مي گفت: مرتب به من سر مي زند.
پسرش هم مي گفت: مادرم را بارها ديده ام. بعد از نماز سر سجاده مي نشيند و بسيار عادي با پسرش حرف مي زند. انگار شاهرخ در مقابلش نشسته. خيلي عادي سلام و احوالپرسي مي كند.

Template Design:kavoshrayan